یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه بینمان جدایی افتاد.

پس از مدتی که باز آمد گلایه آغاز کرد

که در این مدت قاصدی نفرستادی؟

گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم

رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند

باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن

گلستان سعدی باب پنجم