این داستان را یکی از دوستان برایم فرستاده دیدم جالب است  گذاشتم تا شما هم لذت ببرید از تیزهوشی این خانم:

مردی ازدواج مجدد میكنه و وقتی زن متوجه میشه به روی خودش نمیاره و خودش رو به بی اطلاعی میزنه.

شرایط زندگی روز به روز بهتر میشه و ١٦ سال به خوبی و خوشی زندگی میكنند. مرد میمیره و بعد از مراسم خانواده مرد تو خونه جمع میشن و میخوان موضوع ازدواج مجدد مرحوم رو به خانم بگن. زن هم خیلی عادی و بیخیال بهشون نگاه میكنه. بالاخره پدرشوهرش میاد میگه دخترم میخوام موضوع مهمی رو باهات درمیون بگذارم فقط ازت خواهش میكنم منطقی باش و شرایط رو از این كه هست سخت تر نكن. زن میپرسه میخوای درمورد ازدواج دوم شوهرم صحبت كنی؟ همه با تعجب میگن مگه تو میدونستی؟ میگه از همون ابتدا فهمیدم ولی به روی خودم نیاوردم چون اگه اون روز دعوا راه مینداختم ..... شبهامون رو تقسیم میكرد خرجی خونه رو تقسیم میكرد تا ازم ناراحت میشد میرفت پیش اون یكی من هم خودم رو به بی اطلاعی زدم و درنتیجه: هرشب كنارم بود از این میترسید كه متوجه بشم خرجی خونه بیشتر شد و مرتب برام هدیه میخرید همیشه دنبال راضی كردنم بود و میترسید پیش من لو بره اصلاً بهترین سالهای همونهایی بود كه اون ازدواج مجدد كرده بود و من مثل ملكه زندگی میكردم و شوهرم مثل مرگ ازم میترسید. از این بهتر چی بخوام؟

میگن شیطون كتاباشو جمع كرده رفته پیشش برای یك دوره آموزش فشرده ....