مادر دختری چوپان بود. روزها دختر کوچولویش را به پشتش می بست و به دنبال گوسفندها به دشت وکوه می رفت.  یک روز گرگ به گوسفندان حمله می کند و یکی از بره ها را با خود می بردچوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز می کند و روی سنگی می گذارد و با چوبدستی دنبال گرگ می دود. از کوه بالا می رود تا در کوه گم می شود. دیگر مادر چوپان را کسی نمی بیند. دختر کوچک را چوپان های دیگری پیدا می کنند، دخترک بزرگ می شود،  در کوه و دشت به دنبال مادر می گردد، تا اثری از او پیدا کندروی زمین گلهای ریز و زردی را می بیند که از جای پاهای مادر روییده، آنها را می چیند و بو می کند. گلها بوی مادرش را می دهند، دلش را به بوی مادر خوش می کند...

 آنها را می چیند و خشک می کند و به بازار می برد و به عطارها می فروشد. عطارها آنها را به بیماران می دهند، بیماران می خورند و خوب می شوند

روزی عطاری از او می پرسد: دختر جان اسم این گل ها چیست؟

دختر بدون اینکه فکر کند می گوید: گل بو مادران

هوشنگ مرادی کرمانی