شبی در بیابان مکه آن چنان بی خواب شدم که دیگر نمی توانستم را بروم، سر بر زمین نهادم تا بخوابم، به ساربان گفتم دست از من بردار.

پای مسکین پیاده چند رود؟                        کز تحمل ستوده شد بختی

تا شود جسم فربهی لاغر              لاغری مرده باشد از سختی

ساربان گفت: ای برادر! حرم در پیش است و حرامی در پس. اگر رفتی، بردی و گر خفتی مردی. 

خوش است زیرمغیلان به راه بادیه خفت                   شب رحیل، ولی ترک جان بباید گفت

باید ره پیمود و تلاش کرد، چرا که انسان در غیر این صورت گرفتار خطر نابودی می شود.

گلستان سعدی