در مسجد جمعه شهر بعلبک از شهرهای شام بودم. یک روز چند کلمه به عنوان پند و اندرز برای جماعتی که در آنجا بودند، می گفتم، ولی آن جماعت را پژمرده دل و دل مرده و بی بصیرت یافتم که آن چنان در امور مادی فرو رفته بودند که در وجود آنها راهی به جهان معنویت نبود. دیدم که سخنم در آنها بی فایده است و آتش سوز دلم، هیزم تر آنها را نمی سوزاند. تربیت و پرورش آدم نماهای حیوان صفت و آینه گردانی در کوی کورهای بی بصیرت، برایم، دشوار شد، ولی همچنان به سخن ادامه می دادم و در معنویت باز بود. سخن از این آیه به میان آمد که خداوند می فرماید:

 و نحن اقرب الیه من حبل الورید  :

و ما از رگ گردن، به انسان نزدیکتریم.

دوست نزدیکتر از من به من است                وین عجبتر که من از وی دورم

چه کنم با که توان گفت که دوست              در کنار من و من مهجورم

من همچنان سرمست از باده گفتار بودم و ته مانده ساغری در دست و قسمتهای آخر سخن را با مجلسیان می پیمودم، که ناگهان عابری از کنار مجلس ما عبور می کرد، ته مانده سخنم را شنید و تحت تأثیر قرار گرفت، به طوری که نعره ای از دل برکشید و آنچنان خروشید که دیگران را تحت تأثیر قرار داد. آنها با او همنوا شدند و به جوش و خروش افتادند.

ای سبحان الله! دوران باخبر، در حضور و نزدیکان بی بصر، درو!

فهم سخن چون نکند مستمع                     قوت طبع از متکلم مجوی

فسحت میدان ارادت بیار                تا بزند مرد سخنگوی گوی

گلستان سعدی