خاطره گئورگی گرچکو را در چند یادداشت قبلی نوشتم. او انسان شریفی بود و نگاه های خاصی به جهان داشت. در مورد اراده انسان و مشیت خداوند هم خاطره ای برای من تعریف کرد که در زیر می خوانید:

پدرم با اینکه معاف از جنگ بود و اجباری نداشت اما برای خدمت نظامی به گروه بسیج مردمی لنینگراد پیوست که وظیفه اش دفاع از شهر بود. جنگ آنها به شکل کلاسیک نبود و در گروه های چند نفره و به شکل پارتیزانی به دشمن حمله می کردند. البته این کار چندان دوام نیافت چون بسیج مردمی در سال 1941 امکانات کافی نداشت و به هر 1 تا 3 نفر یک  تفنگ می دادند. کمبود فشنگ هم داشتند. به خاطر همین مشکلات، آلمان ها تقریبا همه را نابود کردند. پدر در همان روز های اول جنگ مجروح شد و او را به بیمارستانی نظامی در آسیای میانه منتقل کردند. او بعد از بهبود در آنجا دوره مبارزه با تانک را دید. بعدا به عنوان متخصص مبارزه با تانک به خط مقدم اعزام شد تمام این اتفاقات شروع جنگ، بسیج مردمی، مجروج شدن، فرستادن به بیمارستان نظامی در آسیای میانه ظرف چند روز بوقوع پیوست. بیمارستانی که پدرم در لنینگراد در آن بستری شده بود تا خانه ما فاصله زیادی داشت. روز بعد از بستری شدن پدرم، مادرم رفته بود از او دیدن کند. می گفت در بین راه خسته شدم. روی تنه بریده درختی چند دقیقه نشستم تا استراحت کنم. یک دیوار سیمانی نیمه خرابه در کنار درخت بود. ناگهان صدای صوت خمپاره را شنیدم. طبق آنچه رادیو آموزش داده بود فورا روی زمین و پشت دیوار نشستم. گلوله خمپاره در چند قدمی من وسط خیابان فرود آمد. اگر خسته نشده بودم و ننشسته بودم و آن دیوار خرابه هم جلویم نبود حتما مرده بودم. در زندگی و سرنوشت انسان چه عواملی نقش دارند؟! گاهی اوقات برمی گردد به این که همسایه ات کیست، بعضی اوقات بستگی داره در اولین عملیات مجروح بشی یا نه و حتی بعضی اوقات یک دیوار خرابه می تواند در ادامه زندگی به تو کمک کند. انسان نباید مغرور شود و به توانمندی های خودش بنازد. درست است که اراده انسان ها اهمیت دارد اما مشییتی دیگر هم وجود دارد که سرنوشتش را تعیین می کند.