چهارشنبه 23 اردیبهشت1394

پیگیر کار چاپ کتاب درسی زبان فارسی آقای ایوانف بودم. پیشنهاد کردم این کتاب برای همه دانشگاه هایی که در روسیه فارسی درس می دهند چاپ و ارسال شود. اگر این کار را بکنند، تدریس سطح استانداردی پیدا خواهد کرد و می شود بر اساس این سطح استاندارد خیلی کار ها انجام داد از جمله تهیه کتاب های کمک آموزشی  بر پایه لغتنامه این کتاب.

با الکساندروف، بالاندین و گرچکو امروز قرار داشتیم. طبق برنامه اول در ساعت6 باید با الکساندروف ملاقات می کردیم اما چون گرفتار بود عذرخواهی کرد و گفت دیرتر ببینیمش. اتفاقا خیلی خوب شد چون بالاندین کار ضروری داشت و نمی توانست نفر بعدی باشد. در بخش پذیرایی مجتمع با او ملاقات کردیم. چقدر نازنین است. وقتی دید برایش خرما آورده ام با خجالت گفت با این هدیه آوردن ها مرا لوس می کنید!

چند دقیقه بعد الکساندروف آمد. مرا خیلی صمیمانه در بغل گرفت و نشستیم به گفتگو. چند کتاب و عکسی را برایم امضا کرد. در مورد سین هشتم با او حرف زدم. گفت حتما هدیه ای خواهد داد اما اینبار هدیه ای برای موزه دارد. بعداز ما دعوت کرد به خانه اش برویم تا ماشین اسباب بازی که از ایران قبلا آورده و به او داده بودم را خودم به نوه اش هدیه کنم. به خانه اش رفتیم متاسفانه قبلا به خانمش خبر نداده بود و طفلک خانمش کلی عذرخواهی کرد که سر و وضعش نامرتب است و در شان پذیرایی از مهمان نیست. یک بسته خرما با مغز پسته به دخترش هدیه دادم اما نوه اش نبود و ماشین اسباب بازی را هم به او دادم تا به پسرش بدهد.

الکساندروف ما را به اتاق خودش دعوت کرد. مثل اتاق همه فضانوردان شلوغ و در هم ریخته بود. رفت از اتاق انباری برای من هدیه اش برای موزه را آورد: یک شلوار مخصوص که فضانوردان برای مبارزه با اثرات منفی بیوزنی بر روی اندام های تحتانی ، در فضا می پوشند!

بعد به دیدن گرچکو رفتیم. زنش گفت در اتاق بالا مشغول تمرین هایی است که دکتر دستور داده انجام دهد. برای زن گرچکو بنا به سفارش خودش از ایران حنا و وسمه آورده بودم.  این بار بر خلاف دفعه پیش آرامتر به نظر می رسید. حال گرچکو در دفعه قبل به قدری خراب بود که نتوانست پایین بیاید اما این بار به شکر خدا سرحال به نظر می رسید و نیامده صحبت را شروع کرد و نزدیک به نیم ساعت از اوضاع منطقه و جنگ سوال کرد. نگران ایران بود. فکر می کرد بین ایران و عربستان سعودی جنگ در گرفته است.  بعد که فهمید در ایران اوضاع آرام است خنده معروفش را دیدیم. بعد از آن هم درباره دخالت عربستان سعودی در یمن سوال کرد. بحث بالاخره رسید به تفاوت های وهابی ها و سعودی ها با شیعه و ایران. در پایان بحث گفت من پرواسلاو و مسیحی ، اما طرفدار شیعیان هستم!

بعد یک موشک نوع جدید سایوز به من هدیه کرد.

متاسفانه حمیدرضا دوربین را با خودش نیاورده بود و با همراهش عکس گرفت که اصلا خوب نبود. ساعت تقریبا 11 بود که به خانه رسیدیم.