گئورگی میخائیلویچ گرچکو در سال 1931‏ در لنینگراد روسیه که الان اسمش را سن پترزبورگ گذاشته اند به دنیا آمد. دبستان را به پایان نرسانده بود که به دلیل حمله آلمانی ها به کشورش، زندگی مردم شهر از جمله خانواده او بسیار سخت شد. بعد از پایان جنگ او تحصیلات دبیرستان را تمام کرد و به دانشگاه مکانیک رفت. در سال 1955 با درجه مهندسی در یک موسسه طراحی و ساخت موشک شروع به کار کرد. همین موسسه بود که در آن گرچکو و همکارانش طراحی و پرتاب «اسپوتنیک-1» نخستین ماهواره جهان را انجام دادند. او در سال های بعد توانست در چند رشته فنی درجه دکترا بگیرد اما قبل از آن در سال 1968 به گروه فضانوردان پیوست و آموزش برای سفر به فضا را آغاز کرد. نخستین پرواز فضایی او در سال 1975 انجام شد که او و یک نفر  با سفینه سایوز-17 به ایستگاه مداری سالیوت-4 رفتند و یک ماه آنجا کار کردند.

دومین پرواز فضایی اش را در 1977 به همراه یوری راماننکو با سایوز-26 در ایستگاه مداری سالیوت 6 انجام داد که پروازی رکورد شکن بود و 96 شبانه روز و 10 ساعت و 7 ثانیه ادامه داشت. پرواز سومش رادر ایستگاه سالیوت-7 انجام داد و هشت شبانه روز و 21 ساعت و 13 دقیقه و 6 ثانیه در فضا به سر برد.

این مرد بزرگ که به دلیل علاقه به تاریخ و فرهنگ ایران دو بار به دعوت من به کشورمان آمد، در 8 آوریل 2017 درگذشت.

خاطره ای که او از دوران کودکی خود برای پسرم تعریف کرد:

گرچکو به دلیل کارهای با ارزشش در زمینه فناوری فضایی چندین مدال گرفته است که از جمله می توان به دو مدال طلایی قهرمان شوروی، سه نشان لنین، مدال ستاره طلایی قهرمان چکسلواکی، مدال طلایی گاگارین و مدال طلایی تسیولکوفسکی اشاره کرد.

وقتی من به دنیا آمدم دولت اتاقی50متری در طبقه پنجم یک ساختمان 5 طبقه که دور دیوار و سقف اتاق گچبری های زیبایی داشت به پدر و مادرم داد. آنها وقتی این اتاق 50متری را دیدند گفتند خیلی بزرگ است، اتاق کوچکتری به ما بدهید ولی به آنها جواب دادند که کوچکتر از این نداریم. وقتی دیدند امکان ندارد اتاق دیگری در اختیارشان بگذارند در خواست کردند با یک دیوار کاذب آن را دوقسمت کنند ولی گفتند برای این کار بودجه ای در نظر گرفته نشده و به همین دلیل نمی توانند دیوار بکشند و بالاخره پدر و مادرم خودشان مجبور شدند این کار را انجام دادند و از آنجا دو اتاق درآمد یکی 28متری ودیگری 22متری. اتاق اولی را خودشان نشستند و اتاق دوم را به یک خانواده دیگر دادند که مرد خانه، دریانورد بود. جالب این در این تقسیم بندی، بخشی از گچبری سقف آسیب دید و مسئول ساختمان از پدر ومادرم خواست با پول خودشان آن را تعمیرکنند!

در 7 سالگی مالاریای سختی گرفتم. مرا با قرص هایی بسیار تلخ معالجه می کردند. آنقدر تلخ که وقتی زبان به آنها می زدم حالم بهم می خورد. مادرم این قرص ها را لای خمیر نان می گذاشت و با کره به من می داد گرچه این بهترین دارو برای مالاریا در آن زمان بود اما نتوانست کمک زیادی به من بکند. حالم وضعیت ثابتی نداشت یک روز خوب بودم یک روز 40درجه تب داشتم. در اینجا بود که یکی از بازی های تقدیر به من کمک کرد. همسایه دریانورد ما در سفری که به جای دیگر داشت، دارویی با خود آورد. گرد بسیار تلخی که داروی موثر بر علیه مالاریا بود. مادرم این گرد را داخل کپسول های خالی می ریخت و به من می داد و بالاخره من از مرگ نجات پیدا کردم. بعد ها فکر کردم اگر به ما خانه ای 50 متری نمی دادند، اگر پدر و مادر من انسان های قانعی نبودند و آن را نصف نمی کردند و باعث خانه دار شدن یک زوج دیگر نمی شدند، آیا من امروز فضانورد بودم؟ حتی اگر از مالاریا نمی مردم انسانی ناتوان بودم که شاید نمی توانستم دبیرستان را هم تمام کنم. چگونه یک کار خیر می تواند زندگی ما را عوض کند!