موسی مانارف ، فرزند خیرامان در 22 مارس 1951 در باکو چشم به جهان گشود. او یکی از اعضای قوم 110 هزار نفره مسلمان «لاکتی» است که در جمهوری داغستان بسر می برند. مانارف پس از فارغ التحصیلی از «موسسه هوانوردی مسکو» در «مجتمع علمی-صنعتی انرگیا» که سازنده ایستگاه های فضایی است، شروع به فعالیت کرد. مانارف در سال 1978 به جرگه فضانوردان پیوست و در سال 1987-1988  به عنوان مهندس پرواز در «ایستگاه مداری میر» سفر بی نظیر 366  روزه اش را به انجام رساند. وی مجدداً از آذر ماه سال 1369، باز هم  به عنوان مهندس پرواز در این ایستگاه پروازی را آغاز کرد که 175 شبانه روز طول کشید. به این ترتیب او جمعا 541 شبانه روز از زندگی خود را در فضا گذرانده که طی آنها 34 ساعت 23 دقیقه راهپیمایی فضایی داشته است.

. او درباره دوری از خانواده می گوید: نه فقط خانواده، پدر و مادر و دوستان. چیزهای زیادی است که انسان به زندگی با آنها عادت می کند. چیزهایی که در فضا نیست و این کمبود طبیعتاً مشکلاتی را به وجود می آورد البته چون نقطه پایان پرواز به طور دقیق از قبل مشخص شده، انسان امیدوار است که کی به زمین بر می گردد. اگر تاریخ بازگشت نامعین بود سخت تر می شد. در زمین چنین وضعیت هایی بوده که انسانی نمی دانسته چه زمانی پیش خانواده اش بر می گردد علاوه بر این در آن زمان به طور مرتب رسانه های گروهی، رادیو، تلویزیون و غیره، اهمیت کار ما برای کشور را خاطر نشان می کردند و ما احساس می کردیم که کار مهمی را انجام می دهیم به همین دلیل سختی ها ما را خسته نمی کرد.

ما عکس خانواده هایمان را داشتیم. با ناوهای باربری و یا فضانوردانی که به دیدن ما می آمدند برایمان کارت پستال و عکس می فرستادند. می توانستیم هفته ای یک یا دو بار با خانواده تلفنی صحبت کنیم. حالا کار آسانتر شده حتی می توانند به طور مستقیم از آنجا زنگ بزنند. ما چنین امکاناتی نداشتیم. هر دو هفته یک بار خانواده هایمان به مرکز هدایت پرواز می آمدند و ما ارتباط تصویری داشتیم. البته آنها می توانستند بیایند و ببینند ما در ایستگاه فضایی چکار می کنیم. مسئولین مرکز مرتباً با خانواده های ما در تماس بودند و وضعیت ما را به آنها گزارش می دادند.

مشکلات کوچک را حتماً به ما گزارش می دادند اما اگر قضیه جدی بود و می توانست به لحاظ روانی صدمه به ما بزند خیر.  وقتی آنها در مرکز هدایت پرواز بودند البته ما می توانستیم از چهره های آنها بفهمیم که مشکلات جدی ندارند.

چند بار اتفاق های جدی افتاده بود مثلاً پدرگئورگی گرچکو فوت کرد. در زمین این سوال پیدا شد که آیا به او خبر بدهند یا خیر از یک طرف این ترس وجود داشت که روحیه اش را از دست بدهد. از سوی دیگر اگر خبر نمی دادند اطمینان از بین می رفت.