تصور می کردم نوشتن  مقالات و  کار ترویج رسالت زندگیم هست و خوشحال بودم از این بابت که ترویج علم فلسفه به دنیا آمدن من است. نگو که این هم وبال گردنم می شود هم در دنیا و هم در آخرت. اما ظاهرا آنقدر به این قضیه علاقمند شده ام که درد سر آفرین شده است! شب جمعه قبل خواب عجیبی دیدم ( به قول قدیمی ها خواب هایم هم غیر آدمیزادی است!) خواب دیدم در شهر زیبا  در خیابان سرگردانم. جالب آن که شلوغی شهر فقط آدم ها بود و اثری از ماشین و  وسایل نقلیه وجود نداشت. همینطور که من هم در بین این همه آدم وول می خوردم به فکر این بودم که هم مجله نجوم و هم دانشمند مقاله خواسته اند و داشتم فکر می کردم چطور روی دو موضوع کار کنم به  کجا و کدام منایع  مراجعه کنم . سخت در فکر  مسیر نوشتن مطلب بودم که یکی از کسانی که از کنارم رد می شد ( که اصلا نمی شناختمش) رو به من کرد و گفت: مرد حسابی تو مُردی! چی فکر می کنی؟ من  لحظه ای به فکر فرو رفتم و از شخص دیگری که داشت از کنارم رد می شد  پرسیدم راست میگه من مردم؟ او جواب داد بله همه ما مردیم! پرسیدم پس اینجا چکار می کنیم؟ جواب داد  ما همه اینجا سرگردانیم چون هنوز از دنیا دل نکنده ایم. من خندیدم و گفتم من که  نه ثروتی دارم و نه تجارتی. من چرا اینجا هستم؟ من که  در دنیا چیزی برای دل بستن ندارم. من چرا سرگردانم؟ جواب داد بیچاره تو هم اسیر همان خرت و پرت های فضایی ات هستی! از خواب بیدار شدم موقع اذان صبح بود.  دیدم راست می گفت. یکی دل اش خوش است به برج و ماشین های گرانقیمت و یک عده هم مثل من وابستگی به اینطور چیز ها دارند. به هر حال ما هم اهل دنیاییم و دل به دنیا داریم. جالب آن که وقتی صبح خوابن را برای خانمم تعریف کردم خندید و گفت حتی بعد از مرگ هم به فکر خانواده ات نیستی و  جوش یادگار های فضایی ات را می زنی!

حال مانده ام بین زمین و هوا که آیا واقعا راه را درست آمده ام یا نه!