موج

تارنمای شخصی سیروس برزو

می گفت که من اکثر اوقات که در مسیر دانشگاه و خانه تردد می کردم، از مغازه ای که در مسیرم بود کاکائو به قیمت 18 بینس می خردم و به مسیر خودم ادامه می دادم .

در یکی از روزها ...  قیمت جدیدی  برای همان نوع از کاکائو که بر روی آن 20 بینس نوشته بود در قفسه دیگر قرار داد.

برای من جای تعجب داشت و از او پرسیدم آیا فرقی بین این دو رقم جنس وجود دارد؟

در پاسخ ، به من گفت :نه، همان نوع و همان کیفیت است !!

پس دلیل چیست؟چرا قیمت کاکائو در قفسه ای 18 و در دیگری به قیمت 20 به فروش می رسد؟؟!!

در پاسخ به من گفت :به تازگی در کشور نیجریه، که کاکائو برای ما صادر می کرد اتفاق جدیدی رخ داده که همراه با افزایش قیمت کاکائو برای ما بود و این جنس جدید قیمت فروش اش 20 بینس و قبلی 18 بینس است.

به او گفتم با این وضعیت کسی از شما جنس جدید خرید نمی کند تا زمانی که جنس قبل کامل به فروش نرود.

او گفت: بله، من آن را می دانم

من به او گفتم: خوب شما جنس ها را با قیمت جدید بفروش کسی که متوجه نمی شود کدام جنس قدیم و کدام جنس جدید است.

در پاسخ؛ در گوشی به من گفت ؛ مگه شما یک دزدی ؟؟؟؟

شگفت زده شدم از آنچه او به من گفت و مسیر خودم را پیش گرفتم و رفتم؛ در حالی که همیشه این سوأل در گوش من تکرار می شود و ذهن مرا در گیر کرده است که :

آیا من دزدم ؟؟!!! این چه اخلاق و کرداری است؟!

در واقع این کردار و رفتار انها ، از تعالیم دین و  اخلاق ماست

اخلاق دین ما مسلمانان است

اخلاق اصول ما مسلمانان است

اخلاقی که پیامبر ما حضرت محمد (ص) به ما آموخت.

ما از جهان غرب عقب تر نیستیم ،  از دین اسلام عقب تر مانده ایم

 این متن تلنگر عجیبی در وجودم انداخت و اینک به معنی این آیه شریفه رسیدم که خداوند در قرآن شریف فرموده است " خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر آنکه، هر آنچه در وجودشان هست تغییر دهند" ، راست گفت خداوند بلند مرتبه !!

به خود بیاییم...


در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد : فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟

ماکس جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟

جک نزد کشیش می رود و می پرسد : جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن هستم، سیگار بکشم؟

کشیش پاسخ می دهد : نه پسرم نمی شود این بی ادبی به مذهب است

جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند

ماکس می گوید: تعجبی نداره ، تو سوال را درست مطرح نکردی ، بگذار من بپرسم!

ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد : آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می توانم دعا کنم؟

کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد : مطمئناً پسرم...!!!.


گنجشك گفت لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟؟؟ كجای دنیای تو را گرفته بود؟ و سنگینی بغض راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی.

 گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتش از ما دور می كند و ما ندانسته به دشمنی اش بر می خیزیم.


اشتباه نکن

دور و نزدیک بودن آدم ها به فاصله شان تا تو نیست

نزدیک ترین آدم به تو آن کسی است که از دور ترین فاصله, همیشه هوایت را دارد.


۱ﺑﺎﻭﺭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ .

۲ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯿﻢ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﻫﯿﻢ . .

۴ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﮔﺮ ﺟﺎﯼ ﻓﻼﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻬﺘﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻢ .

۵ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻄﺎﺑﻖ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻣﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﮐﻨﻨﺪ .

۶ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﮐﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺷﺎﺩﯼ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭ ﻓﺮﺩ ﺧﺎﺻﯽ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯾﻢ .

۷ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﮕﻮﯾﯿﻢ ﻭ ﺣﻖ ﺑﺎ ﻣﺎﺳﺖ .

۸ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺎ ﭼﻪ ﻓﮑﺮﯼ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ .

۹ – ﺑﺎﻭﺭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻣﺎ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺭﻗﻢ ﻣﯿﺰﻧﺪ...


برای هر آنچه در عالم هستی وجود دارد واحدی جهت اندازه گیری هست: متر, کیلو گرم, دستگاه و ...

واحد اندازه‌گیری انسانیت

 دست‌هایی است که گرفتیم

 گرههایی است که

از مشکلات دیگران باز کرده‌ایم

دل‌هایی است که به دست آورده‌ایم


وقتی از ته دل بخندی،

وقتی هر چیزی را به خودت نگیری،

وقتی سپاسگزار آنچه که هست باشی،

وقتی برای شاد بودن نیاز به بهانه نداشته باشی،

آن زمان است که واقعا زندگی می کنی ...!

بازی زندگی، بازی بومرنگ‌هاست

اندیشه‌ها، کردارها و سخنان ما دیر یا زود با دقت شگفت‌آوری به سوی ما بازمی‌گردند.

زمانی که آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند،

هر آرزویی بی درنگ برآورده خواهد شد.


وقتی خسته ای از ظرف شستن, خدا را شکرکن که غذائی بوده که بخوری .

وقتی خسته ای از کارکردن, خدا را شکرکن که بیکار نیستی .

و وقتی خسته ای از زندگی, خدا را شکرکن که سلامتی.


شخصی را قرض بسیار آمده بود. تاجری کریم را در بازار به او نشان دادند که احسان می کند. آن شخص، تاجر سخاوتمند را در بازار یافت و دید که به معامله مشغول است و بر سر دیناری چانه می زند،آن صحنه را دید با خود گفت کس را که این همه گفت وگوی است بر دَرمی، چگونه از توقع کند کَس به کَرمی؟ پشیمان شد و آهنگ بازگشت کرد.

تاجر چشمش به او افتاد و فهمید که برای حاجت کاری آمده است پس به دنبال او رفت و گفت با من کاری داشتی؟

شخص گفت: برای هر چه آمده بودم بیفایده بود. تاجر فهمید که برای پول امده است به غلامش اشاره کرد و کیسه ای سکه زر به او داد.

آن شخص تعجب کرد و گفت: آن چانه زدن با آن تاجر چه بود و این بذل و بخششت چه؟

تاجر گفت: آن معامله با یک تاجر بود ولی این معامله با خدا…! در کار خیر طرف حسابم با خداست .


خانمی سراغ دکتر رفت و گفت نمی دانم چرا همیشه افسرده ام و خود را بد بخت نا خشنود حس میکنم .چه راه علاجی برایم سراغ داری ؟

دکتر قدری فکر کرد و سپس گفت:تنها راه علاج شما این است که به سراغ پنج نفر از خوشبخت ترین مردم شهر بروی و دلیل خوشبختی آنها را جویا شوی و از زبان آنها بشنوی که دلیل خوشبختی آنها چیست.

زن رفت و پس از چند هفته به مطب دکتر برگشت، اما این بار اصلاً افسرده نبود. او به دکتر گفت: "برای پیدا کردن آن پنج نفر، به سراغ پنجاه نفر که فکر می کردم خوشبخت ترین ها هستند رفتم  و اما وقتی شرح زندگی همه آنها را شنیدم فهمیدم که خودم از همه خوشبخت تر هستم!



همه پیوندها